Part6
#بال_های_امگا
اون بلندگو اسمی رو صدا زده بود که من مدت ها منتظرش بودم .....جونگین .....بهترین دوست دوران کودکیم سریع چشم چرخوندم دور سالن که دیدم ی پسر کیوت و خوشخنده بلند شد و راهی دفتر مدیریت شد بدون معطلی پا شدم و رفتم جلوش و جلوشو گرفتم و گفتم:ببخشید...شما جونگین هستین؟؟
اول خشکش زد ولی گفت:بله چطور؟
از این که منو یادش نیومده بود یکم ناراحت شدم ولی گفتم: منو یادت نمیاد روباه کوچولوی ناز
با اون صفتی که بهش داده بودم چشماش گرد شد ولی بعد صورتش جوری شد که انگار ی چیزی یادش اومده و با هیجان گفت:فیلیکس؟؟
لیکس:جونگین!!
و بعد پریدیم بغل هم دیگه بعد از اینکه از بغلش در اومدم گفت:ببخش ولی باید برم اما وقتی اومدم کلییی باهات حرف دارمه جوجه.
لبخندی ناخوداگاه روی لبام نقش بست و گفتم:باشهه روباه کوچولو
اون با قدم های بلند ازم دور شد و نگاه من دنبالش میکرد تا وقتی که وارد اتاق مدیریت شد بعدش که برگشتم با صورت متعجب هان مواجه شدم ...اون خیلی کیوت بود و با لحن خواصی پرسید:اون کی بود؟؟
گفتم:ی دوست خیلی قدیمی
انگار یکم ناراحت شد ولی سعی کرد نشونش نده اما من گفتم:بگما تو برفیق فاب خودمی
انگاری خیلی خوشحال شد و اون لبخند لثه ای خوشگلشو تحویلم داد
بعد از اینگه دانشگاه تموم شد بچه هارو با جونگین اشنا کردم و اونم توی گروه اد کردیم با شوق و ذوق راه دانشگاه تا خونه رو طی کردم ولی وقتی رسیدم جلوی خونه بی دلیل لبخندم محو شد و ی چهره سرد جاشو گرفت وقتی وارد خونه شدم هیچ کس نبود، داخل راهرویی که به اتاقم میرسید شدم که دیدم هیون به دیوار تکیه داد و به پنجره زل زده و بعد نگاهش روی من افتاد ...دلم لرزید اخه چرا منو اونی دیگه وجود نداشت پس ی سلام خشک و خالی بهش کردمو راهی اتاقم شدم درو بستم و پخش تختم شدم هنوزم جای اون کبودی ها میسوخت و درد میکرد ولی من خیلی تجربش کرده بودم پس برام مهم نبود ...تازه کی منو باندپیچی کرده بود؟؟حتما اجوما بوده ....
توی همین فکر ها بودم که پلک هام سنگین شد و خوابم برد ولی..........
بعد از هزاران تلاششش امددد هووووو🤣😍😍😍😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁خدایا شکرت پارت اومدد😊😊😊😊
حمایت یادتون نره فداتون شم💋و ۹۰ تایی شدنمون مبارکک🎉🎊
اون بلندگو اسمی رو صدا زده بود که من مدت ها منتظرش بودم .....جونگین .....بهترین دوست دوران کودکیم سریع چشم چرخوندم دور سالن که دیدم ی پسر کیوت و خوشخنده بلند شد و راهی دفتر مدیریت شد بدون معطلی پا شدم و رفتم جلوش و جلوشو گرفتم و گفتم:ببخشید...شما جونگین هستین؟؟
اول خشکش زد ولی گفت:بله چطور؟
از این که منو یادش نیومده بود یکم ناراحت شدم ولی گفتم: منو یادت نمیاد روباه کوچولوی ناز
با اون صفتی که بهش داده بودم چشماش گرد شد ولی بعد صورتش جوری شد که انگار ی چیزی یادش اومده و با هیجان گفت:فیلیکس؟؟
لیکس:جونگین!!
و بعد پریدیم بغل هم دیگه بعد از اینکه از بغلش در اومدم گفت:ببخش ولی باید برم اما وقتی اومدم کلییی باهات حرف دارمه جوجه.
لبخندی ناخوداگاه روی لبام نقش بست و گفتم:باشهه روباه کوچولو
اون با قدم های بلند ازم دور شد و نگاه من دنبالش میکرد تا وقتی که وارد اتاق مدیریت شد بعدش که برگشتم با صورت متعجب هان مواجه شدم ...اون خیلی کیوت بود و با لحن خواصی پرسید:اون کی بود؟؟
گفتم:ی دوست خیلی قدیمی
انگار یکم ناراحت شد ولی سعی کرد نشونش نده اما من گفتم:بگما تو برفیق فاب خودمی
انگاری خیلی خوشحال شد و اون لبخند لثه ای خوشگلشو تحویلم داد
بعد از اینگه دانشگاه تموم شد بچه هارو با جونگین اشنا کردم و اونم توی گروه اد کردیم با شوق و ذوق راه دانشگاه تا خونه رو طی کردم ولی وقتی رسیدم جلوی خونه بی دلیل لبخندم محو شد و ی چهره سرد جاشو گرفت وقتی وارد خونه شدم هیچ کس نبود، داخل راهرویی که به اتاقم میرسید شدم که دیدم هیون به دیوار تکیه داد و به پنجره زل زده و بعد نگاهش روی من افتاد ...دلم لرزید اخه چرا منو اونی دیگه وجود نداشت پس ی سلام خشک و خالی بهش کردمو راهی اتاقم شدم درو بستم و پخش تختم شدم هنوزم جای اون کبودی ها میسوخت و درد میکرد ولی من خیلی تجربش کرده بودم پس برام مهم نبود ...تازه کی منو باندپیچی کرده بود؟؟حتما اجوما بوده ....
توی همین فکر ها بودم که پلک هام سنگین شد و خوابم برد ولی..........
بعد از هزاران تلاششش امددد هووووو🤣😍😍😍😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁خدایا شکرت پارت اومدد😊😊😊😊
حمایت یادتون نره فداتون شم💋و ۹۰ تایی شدنمون مبارکک🎉🎊
- ۲.۱k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط